تصاویر جبهه و جنگ
نام:
یونس
نام خانوادگی:
مظهر صفاری
نام پدر:
حبیب
تاریخ تولد:
1342/06/20
استان تولد:
آذربایجان غربی
شهر تولد:
ارومیه
وضعیت تاهل:
مجرد
تحصیلات:
راهنمایی
رشته تحصیلی:
-
شهر تحصیل:
-
شغل:
پاسدار
«شهادت دليرمردان و آبديدگان ميدان‌هاي الهي قلة كمالي براي مجاهدت‌ها، مقاومت‌ها و فداكاري‌هاي آنان است و مُهر تأييد و قبول از جانب پروردگار بزرگ مي‌باشد تا در زمره نخبگان حضرتش درآيند.»
(امام خميني (ره))
 
فرازي از زندگينامه شهيد:
پاسدار شهيد، يونس صفاري در پائيز سال 1342 در يك خانواده متوسط و مذهبي ديده به جهان گشود. يك سال از قيام خونين 15 خرداد 1342 گذشته بود. در حالي كه هر روز سربازان جان بر كف خميني (ره) يكي پس از ديگري پا به عرصه وجود مي‎گذاشتند و امام بزرگوارمان (ره) بر اين امر واقف بودند كه اين فرزندان بعد از 17 سالگي طومار عمر طاغوتيان را درهم خواهند پيچيد.
دوران كودكي را سپري كرد و وارد مدرسه شد. دوره راهنمايي را در مدرسه راه نور تا سال دوم راهنمائي ادامه داد. اين ايام مصادف بود با انقلاب شكوهمند اسلامي و او در جلسات قرآن خانوادگي كه توسط عموي ايشان برگزار مي‎شد شركت مي‎كرد.
از خصوصيات بارز ايشان پر جنب و جوش بودن وي بود كه در دوران انقلاب با آن كه بيش از 15 سال نداشت در تمام حوادث و تظاهرات فعالانه شركت مي‎نمود. در جريان حمله مزدوران شاه به مسجد اعظم اروميه و خيابان‌ها، از اولين كساني بود كه در ايجاد راه‌بندان به مردم كمك مي‌كرد.
از آغاز تشكيل سپاه پاسداران باعشق فراوان به خدمت آن درآمد. روزها درس مي‎خواند و شب‌ها به نگهباني از شهر مي‎پرداخت. بعد از مدتي به صورت تمام وقت به عضويت سپاه درآمد و در اكثر درگيري‌هاي منطقه شركت نمود.
سرانجام، در پاكسازي منطقه كورانا، بعد از رشادت‌هاي زياد به دست انقلابيون اسير و بعد از تحمل شكنجه‎هاي زياد در تاريخ 1361/6/2 به كاروان شهيدان انقلاب پيوست و خونين بال به ديدار حق شتافت.
روانش شاد، راهش پر رهرو باد
تاریخ شهادت:
1361/06/02
استان شهادت:
آذربایجان غربی
شهر شهادت:
ارومیه
عملیات:
-
منطقه عملیاتی:
سیلوانا
نحوه شهادت:
درگیری با ضد انقلاب
توضیحات :
-
مفقود:
شهید
گـلزار دفـن:
باغ رضوان ارومیه
قطعه دفن:
شهدا
ردیف دفن:
-
شماره قبر:
-
تاریخ خاکسپاری:
-
خاطرات آقاي حبيب مظهر صفٌاري پدر شهيد يونس مظهر صفٌاري
عنوان خاطره: سرباز کوچک
با عرض سلام به روح پر فتوح رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام و روح شهيدان و که کمر استکبار را به خاک ماليدند سالم بر فلح المبين و سلام بر طريق القدس و سلام بر بيت المقدس که در هر کدام از اين عملياتها 50 تيپ از نيروهاي صدام به هلاکت رسيدند.  و اينجانب حبيب مظهر صفٌاري پدر شهيد يونس صفٌاري مي باشم و زمانيکه رزمندگان خرمشهر را آزاد کردند و کمر استکبار شکسته شد که ديگر نتوانست به صدام کمک کند. و سلام به خون شهيدان و ملت ايران و ملت آذربايجان غربي بخصوص شهرستان اروميه که در طول جنگ سختي هاي فراواني را ديده و تحمل کردند و فرزندانشان به جبهه رفتند و سلام و درود بر شهداي کردستان و فکه که پسر اينجانب از آنجا به شهادت رسيد و ناجوانمردانه آنها را به شهادت رساند و پدر عادل صفٌاري که به عنوان جانباز تقديم اين انقلاب کرديم. بله فرزندان من در اوايل انقلاب فعاليٌت داشتند در آن زمان در مسجد اعظم بودند و شب هنگام ديدم که با لباس گلي به خانه آمدند، گفتم چرا اين طوري، گفتند ما به زور توانستيم از معرکه جان سالم بدر ببريم و به آنها گفتم که سن شما کم است، کمي بيشتر احتياط کنيد، گفتند به کوچکي نيست که ما سربازان امام خميني(ره) هستيم، گفت مگر اين سخن امام را نشنيده بودي که در هنگام تبعيد يک افسر به او گفته بود که آقا سربازان شما چه کساني هستند. امام گفته بود، سربازان من اکنون در گهواره و کوچه ها هستند و اکنون ما همان سربازان کوچک انقلاب هستيم و بعد از پيروزي انقلاب، رفته رفته جنگ تحميلي آغاز شد. جنگ کردستان، جنگ عراق و به سن 16 و 17 سالگي قدم گذاشته بودند و پسرم در حين آموزش از ناحيه پا آسيب ديد، و با آن آسيب ديدگي به عمليٌات کربلاي 5 رفت. به همراه برادرم بهمن صفٌاري که مدير کل گمرک استان بود، و آقا بهمن به مدت سه ماه در دهلاويه به همراه گروه شهيد چمران با دشمن نبرد کرده بود و به منطقه فاو رفتند و بعد از مدتي به خانه آمدند، آقا يونس فرزند ديگرم قبل از شهادت در سپاه پاسداران بود و من گفته بودم که پسرم تو صنعت کاري و به سپاه نرو و کوچک هستي، ما بزرگترها هم هستيم و پشتيبان ولايتيم، يک موتور هوندا برايش خريده بودم و يک روز آمد و گفت من به استخدام سپاه در آمدم و گفت اگر ما به جبهه ها نرويم، پس چه کساني بايد بروند و دست بر نداشت و چهار سال زحمت کشيد و نگهباني و پاسداري مي داد، و با ماشين مي آمد خانه و مي گفت مادر دم دست چيزي براي رزمنده ها داري بده، ببرم. و روزگار به جايي رسيد که آنها به خرمشهر اعزام شدند. براي آزادي آن، و بعد از سه روز خرمشهر آزاد شد و مردم ايران غرق در شادي بودند و در شهر ما هم جشن بود و من گفتم چه حيف شد که يونس با موتورش در اروميه نيست و بسيا موتور سوار ماهري بود، شب هنگام وقتي به خانه آمدم، مادرش گفت يونس و همراهانش آمده اند و يونس موتور را برداشته و رفته به کردستان و اينها پشتيبان و آتش توپخانه اي نداشتند و آنها را تقسيم مي کند که از بين اينها به تعداد 14 نفر در منطقه به کمين افراد کومله گرفتار مي شوند. افراد همچون آقايان بخشي، کاميار و غيره و آها را در گندمزار به شهادت مي رسانند. و پسر من آن ور که نقل مي کند، فرمانده اکراد بنام احمد منٌان که بعداً به درک واصل شد به يونس مي گويد تو يک بچه اي و برگرد عقب و سيگار را به چشم امامت فرو ببر، تو مورد بخشش قرار مي گيري و يونس در جواب او آب دهان انداخته و گفت تو زياد صحبت کردي و آن به به عقب آمده و آن را تکه تکه کردند. و يک عده نيز مي گويند به زمانيکه دوستان و همرزمانش را تير باران مي کردند و اين از بين آنها فرار مي کند و يونس را از پشت سر مورد هدف قرار داده و شهيد مي شود. و يونس يک فرد از جان گذشته بود، نترس و مي گفت بايد از جان گذشت و از مملکت دفاع کرد اين مملکت ولايت و امام زمان مي باشد، بايد خدمت کنيم، و بعد از شهادت ايشان به خوابم آمد و من ديديم در يک قلعه هستم که مقابلش باغ بزرگي است، من از باغ وقتي مي خواستم رد شوم يک نفر مأمور گفت ممنوع مي باشد، برو و برگرد، گفتم روي چشم، در اين حال يونس از باغ به طرفم دويد و گفت به او اجازه بدهيد برگردد و ما داخل باغ گشت و گذار مي کرديم که به باغ منطقه ديگري رسيدم و گفتم يونس برويم، آنجا را نيز ببينيم، او گفت آنجا باغ شهيد مهدي اميني مي باشد. وقتي به درب ورودي آنجا رسيدم من از خواب بيدار شدم. ضمن التماس دعا و درود به ملت شريف ايران، شما را به خداوند مي سپارم. والسلام و عليکم.
لینک کوتاه : http://12000shahid.ir/q/t72410
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 12000 شهید آذربایجان غربی می باشد