تصاویر جبهه و جنگ
نام:
جواد
نام خانوادگی:
قهرمانی
نام پدر:
مزاحم
تاریخ تولد:
1344
استان تولد:
west-az
شهر تولد:
تکاب
وضعیت تاهل:
مجرد
تحصیلات:
کارشناسی
رشته تحصیلی:
دينی و عربی
شهر تحصیل:
تربيت معلم شهيد دکتر باهنر تهران
شغل:
دانشجو
فرازي از زندگينامه شهيد:
شهيد جواد قهرماني در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال1387 مطابق با1344 در يک خانواده مذهبي و مؤمن ديده به جهان گشود. جواد با اينکه سن کمي داشت ولي در ماه مبارک رمضان همچون اهل خانواده خود روزه مي گرفت به طوري که در ده سالگي به طور کامل، يک ماه مبارک را روزه گرفت.
جواد مانند ديگر اهل خانه در طول روز به انجام کارهاي کشاورزي و باغداري مشغول بود و ايشان بعد از مراجعت مدرسه، علاوه بر حاضر نمودن دروس و انجام تکاليف، کمک شاياني به پدرش مي نمود. جواد در دوران نوجواني، در روزهاي گرم و طاقت فرساي تابستان عليرغم اينکه همراه ما روزه مي گرفت پا به پاي من و پدرم در درو کردن گندم کوشش مي کرد.
جواد از اول جواني براي هم سن و سالانش يک الگو و سرمشق بود، همه کساني که او را مي شناختند صداقت و پاکي او را مي ستودند. جواد با اينکه در سالهاي56 و1357 سن کمي داشت در تظاهرات ضدرژيم طاغوت فعالانه شرکت مي نمود. در پاييز سال1357 يک روز که مردم در تکاب براي تظاهرات تجمع کرده بودند و اکثريت اقشار مردم شرکت نموده بودند، من چشمم به چشم جواد افتاد و ديدم که گريه کرده با عجله پيش او رفتم و علت را جويا شدم. او با کلامي لرزان گفت که اتفاقي نيفتاده است بلکه من از خوشحالي گريه مي کنم و از اين بابت خوشحالم شده ام که مردم اينگونه پشتيبان همديگر و در اصل طرفدار امام هستند. جواد بعد از انقلاب نيز به عنوان عضو فعال انجمن اسلامي و حزب جمهوري اسلامي شاخه شهرستان تکاب و جزو مؤسسين گروه بسيجيان دانش آموز اين شهرستان بود و جواد براي مقابله با منافقين و ديگر گروهکها حرفها داشت، سؤالات او معني دار بود و دل منافقين را به درد مي آورد و آنها در مقابل او حرفي براي گفتن نداشتند. جواد نمازش را در مسجد وليعصر به جا مي آورد بعد از شهادت ايشان خادم مسجد وليعصر به من مي گفت من هر روز احساس مي کنم که آقا جواد باز کتابهايش را آن گوشه گذاشته و با ما به نماز ايستاده است.
جواد علاوه بر اينکه قد بلند و شانه هاي پهن و استواري داشت، صوت و آواي گيراي او در موقع قرائت قرآن عظمت وي را دو چندان مي کرد، هميشه در مسابقات قرآن شرکت مي نمود مقام اول کسب مي کرد.
جواد جهت بالا بردن توان رزمي خويش بدن خود را آماده مي ساخت و در ورزش (دو ميداني) رشته مورد علاقه ايشان بود و چندين بار نيز مقام اول را در بين شرکت کنندگان به نام کسب نمود.
ايشان در خرداد ماه سال1364 ضمن اخذ مدرک ديپلم تجربي در شهرستان تکاب در رشته مورد علاقه خويش (ديني و عربي) در تربيت معلم شهيد دکتر باهنر تهران پذيرفته و مشغول به تحصيل گرديد.
ايشان اکثراً در حال مطالعه بود و اکثر کتب اساتيدي چون مشکيني، عميد زنجاني، قرائتي، شهيد دکتر مطهري و شهيد دستغيب و ... مطالعه نموده و از آنها کسب فيض کرده بود.
جواد با علاقه اي که به جبهه داشت مشوق دوستان و آشنايان و عزيزان خود جهت شرکت در جبهه ها بود و حضور در جبهه را مقدم بر همه امور مي دانست که انصافاً مقدم هم بود. او مي دانست که چه مي خواهد او همراه مي خواست و همسفر او هم کاروان مي خواست که در آينه تاريخ و خاطرات زمان جاودانه بماند، او مخلص ميز و جاه و مقام نبود، او بسيجي بود هر عملش به خاطر رضاي خدا بود، جواد در دوران دانشجوئي سه بار در جبهه هاي حق عليه باطل شرکت نمود.
جواد با وجود اينكه سن كمي داشت ولي در ماه مبارك رمضان همچون اهل خانواده تا آنجا كه مي توانست روزه مي گرفت و از ده سالگي به طور كامل روزه گرفت. او مانند ديگر اهل خانه تمام طول روز به كارهاي كشاورزي مشغول مي شد و ايامي كه به مدرسه مي رفت بعد از ساعت 4 بعدازظهر علاوه بر حاضر نمودن دروس به پدرش كمك شاياني مي نمود. وي در همه امور جدي بود و صادقانه عمل مي نمود. در گفتار تعمق مي نمود و در كلام او تملق ظهور نكرد.
جواد يار و ياور دوستانش بود بخصوص آنهايي كه از نعمت پدر بي بهره بودند. امكاناتش را از نظر مادي متعلق به همه دوستانش مي دانست. كتابخانه اش در اختيار همه دوستانش بود.
او آرام حرف مي زد و افكار بلندي داشت، او نعمتي بود و افتخاري شد.
تاریخ شهادت:
1366/01/20
استان شهادت:
خوزستان
شهر شهادت:
شلمچه
عملیات:
کربلای 8
منطقه عملیاتی:
شرق بصره
نحوه شهادت:
بر اثر اصابت تير دشمن
توضیحات :
-
مفقود؟
شهید
گـلزار دفـن:
گلزار شهدای تکاب
قطعه دفن:
-
ردیف دفن:
-
شماره قبر:
-
تاریخ خاکسپاری:
1376/07/16
سم ا... الرحمن الرحيم
سخن را بدين ترتيب آغاز مي كنم: «أشهد أن لا اله الا ا.... و أشهد أن محمد رسول ا... و علي ولي ا...» «شهادت مي دهم كه جز ا... خدائي نيست و شهادت مي دهم كه محمد(ص) رسول خداست و علي(ع) ولي خداست. «إن ا... يحب الذين في سبيله صفاً كأنهم بنيان مرصوص» «خدا آن مؤمننان را كه در صف جهاد كافران مانند سد آهنين همدست و پايدارند بسيار دوست مي دارد.» «يا ايها الذين آمنوا اخذوا حذركم فانفروا ثبات او انفروا جميعا» «اي اهل ايمان، سلاح برگيريد و آنگاه دسته دسته و يا همه با يك بار متفق براي جهاد بيرون برويد.»
برادران و خواهران،‌ در همه حال تقواي الهي داشته باشيد زيرا كه تقوي، ‌موجب جلب معيت الهي و ياوري خدائي مي شد و قدرت آدمي را تقوي به بي نهايت مي برد و او را شكست ناپذير مي سازد و وعده بهشت، مايه ترغيب عميق جان به تقوي است و ادامه آن و توشه تقوي براي راه آخرت برگيريد كه بهترين توشه اين راه تقوي است زيرا كه بزرگوار و باافتخارترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست. و در همه حال پارسا و پرهيزكار باشيد و خودتان را براي سفر طولاني مهيا كنيد. خداوند تبارك و تعالي را در پنهان و آشكار بر اعمال خويش ناظر بدانيد زيرا خداوند بر همه چيز آگاه و باخبر است. حقگو باشيد و با صريحترين لهجه حق را بيان كنيد و جز رضايت پروردگار از اين عمل نتيجه اي مخواهيد و در احراز حق و حفظ دين و ناموس خويش از مال و جان دريغ ننمائيد و بگذاريد به جاي لكه مذلت دامن كفن شما آغشته به خون باشد كه مرگ شرافتمندانه هزار بار از زندگي ننگين ستوده تر است و دم به دم با دست و و زبان امر به معروف و نهي از منكر نمائيد و كاري كنيد كه رحمت الهي شامل حالتان گردد و رحمت خدا، نصيب مسلم عاملين تقوي است. با فيض الهي و رحمت خداوندي، آدمي در عمل، توفيق حاصل مي كند و رحمت الهي موجب نرمي دل و آمادگي باطن، براي ايجاد صفات پاك است و همچنين محبت خدا را با وفا و تقوي، مي توان جلب كرد و از آن بهره مند شد. (بلي من اوفي بعهده واتقي فإن ا... يحب المتقين» برادران و خواهران همچنان كه مي دانيد امروز مسئله اصلي مان جنگ است و به گفته امام بزرگوارمان خميني بت شكن، امروز مسئله جنگ از فروع دين واجب تر است زيرا همه مي دانيم و واقف به اين مسئله هستيم كه تمامي ابرقدرتهاي شرق و غرب دست به دست هم داده اند و مي خواهند اسلام را بكوبند و تا اينكه به نيت پليدشان دست يابند و همچنين مي خواهند خانه هاي داغدار و بچه هاي پدر و مادر از دست داده و پدر و مادر داغ ديده و شهيد داده را بالاتر از همه اسلام ناديده بگيرند و هم اكنون ما موظفين كه خون شهدا به هدر نرود و از سنگرهاي اسلام دفاع نمائيم و اسلام در خطر است و لازمه حفظ اسلام، خون دادن و شهيد دادن و جان دادن است براي اينكه اسلام باقي بماند لازمه اش اين است كه ما شهامت و شجاعت و از جان گذشتگي داشته باشيم و در برابر دشمن همچون كوهي استوار و مقاوم بايستيم و به دشمن حتي مجال فكر كردن به خاك و سرزمينمان را ندهيم و طوري بايد با دشمن جنگيد كه حتي دشمن هوس تجاوز را در سر نپروراند و ما همه بايستي بسيجي باشيم و تنها به لباس و نام بسيجي اكتفا ننماييم، بايد به آن نيروي باطني و ايمان راسخ و به‌ آن خضوع و خشوع باطني و قلبي يك بسيجي توجه كرد و آن شجاعت و خلوص نيت و ايثارگري كه در يك بسيجي هست را دارا باشيم و با شهامت و شجاعت به سوي جبهه ها رو كنيم و در سنگرهاي مقدس اسلام خودمان را حاضر و آماده سازيم تا براي دفاع از دين مقدس اسلام زيرا كه به فرمايش امام، امروز حاضر شدن در جبهه ها از اهم واجبات است و هيچ چيز ديگر مانع از آن نمي شود. برادران و خواهران انشاءا... فتح نهائي و پيروزي نزديك است. «إنا فتحنا لك فتحاً مبينا» و شما با عبادتهايتان و اطاعت از اوامر خداوندي در دل شما جلوه گر شود و رضايت خداوندي را طالب باشيد تا عشق الهي در دلهايتان موج زند و اگر فراموشكار و غافل شويد و اگر ياد خدا و ذكر خدا از دلهايتان ربوده شود. دل و قلب شما جولانگاه شيطان مي گردد و اين توجه به امر شيطان، موجب آن است كه ندانسته كار كني و بي علم و دليل سخن بگويي و به بديها عمل كني. «إنما يأمركم بالسوء و الفحشاء و إن تقولوا علي ا... ما لا تعلمون» (سوره مباركه بقره آيه 169) و همان عمل كردن به بديها،‌ خود امر به بدي را گويا است و زمينه را براي بدي ديگر آماده مي دارد و همين زمينه،‌ فساد را همچنان مي گسترد و شما از خداوند تبارك و تعالي ياري بجوئيد تا خدا شما را نصرت و ياري دهد و به درگاه خداوند دست نياز بگشائيد و دعا كنيد و به غير خدا چشم اميد به كسي نداشته باشيد زيرا كه تنها اميد به خدا داشتن رهگشا و چاره ساز است و از خداوند تبارك و تعالي بخواهيد در فرج آقا امام زمان(عج) تعجيل بفرمايد 

جواد براي آخرين بار که به مرخصي آمده بودند در حدود ساعت4/30 زنگ منزل به صدا درآمد. گوئي به من گفتند که جواد آمد و براي آخرين بار او را خواهي ديد. سريع بيدار شدم و با صداي بلند به اهل خانه گفتم که بچه ها جواد آمد و آنها هم مي گفتند از کجا مي دانيد که جواد است با عجله در را باز کردم همديگر را گرم در آغوش کشيدم و ديده بوسي کرديم و همان روز به من گفت که در تاريخ1/9 به تهران خواهم رفت و من گفتم که چه زود گفتند که قرار است به ديدار امام برويم لذا ما هماهنگي کرديم که سه چهار نفر از دوستان او را به ناهار دعوت کنيم و مطلبي را به اطلاعش برسانيم. 

هم قبول کردند اقدام نمائيم ايشان بعد از تبسمي که کردند به من گفتند من خجالت مي کشم اين حرف را به او بگويم برايم مشکل است، نه نه اين کار من نيست من جرأت نمي کنم. جواد غذايش را قبل از ما ميل نموده و ساک خود را برداشت و از من و دوستانش براي آخرين بار و براي هميشه خداحافظي کرد.
بعد از اينکه جواد از ما جدا شد دوستانش از خصوصيات اخلاقي ايشان تعريف مي کردند و تمجيد مي نمودند. روزها گذشتند و شب1366/11/19 فرا رسيد آن شب به هيچ عنوان فراموش نخواهد شد.
زيرا در آن شب من زجر کشيدم، زيرا در آن شب سرمايه بزرگي از دستم رفت، زيرا آن شب سرو صنوبرم در خاک افتاد در آن شب برايم عيان شد که کمرم شکست ولي من دير متوجه شدم.
در شب فوق الذکر در عالم رويا ديدم که در باغ ما هر چه درخت جوان و نورس و بلنده بوده بريده اند و من از دور ديدم که درختان هر کدام به طرفي افتاده اند و برگهاي يکي روي شاخه هاي ديگري و شاخه هاي آن يکي روي تنه سومي، بي اندازه متأثر شدم همه جاي باغ را گشتم و بر آن کسي که اين خيانت را کرده بود نفرين کردم و چون کاري از من ساخته نبود دق مي کردم (1). در همين حال همان نهال (اولين نهال باغ) در خاطرم مجسم شد لذا سراغ آن را گرفته و همه جا را با عجله گشتم و برگها را کنار مي زدم درختها را با افسوس کنار مي کشيدم و دنبال همان نهال مي گشتم سرانجام آن نهال را که حالا چون سروي آزاد سر به فلک کشيده بود ديدم و خود را با هزار زحمت به آن رساندم قبل از پيدا کردن آن در دلم مي گفتم خدا کند حداقل به آن چيزي نشده باشد و گوئي به آن وابسته ام ولي افسوس صد افسوس.
آن درخت را نامردانه از قسمت بالا بريده بودند البته به نظرم مي رسيد که حدوداً1/5 متري بالاتر از سطح زمين آن را قطع کرده اند.
روز66/1/20 ساعت14 گوش کردم و گوينده اعلام کرد که شب گذشته در منطقه شلمچه رزمندگان عمليات ايذائي انجام داده اند و اسم عمليات را کربلاي8 خواند. من با شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدم که دوباره در آن منطقه عمليات شده و اين توان رزمي نيروهاي خودي را نشان مي داد زيرا حدوداً دو ماه پيش از اين عمليات کربلاي5 با موفقيت انجام گرفته بود و من هم در اين عمليات حضور داشتم. ولي يک لحظه گوئي دنيا به سرم خراب شد و گويي استخوانهايم آتش گرفت و گوئي ناخنهايم زير پتکهاي سنگين له شد و به نظرم رسيد که خوابم با اين خبر نزديکي دارد. عصر آن روز با تربيت معلم تماس گرفتم آنها اعلام بي اطلاعاي کردند و در عرض يک هفته چندين بار تماس گرفتم و نتيجه اي نداد البته سرايدار تربيت معلم همشهريمان بود و وقتي که تماس مي گرفتم با ايشان هم صحبت مي کردم و با تعجب مي پرسيد پس تو چرا اين همه زنگ مي زني ولي قبلاً ماهي يک بار تماس مي گرفتي گفتم که ايندفعه نگرانم.
حدود ده روز از عمليات يکي از کادر تعاوني رزمي سپاه به اداره آمد و از من سراغ جواد را گرفت و گفت که در اين نزديکها به مرخصي نيامده است گفتم تو با جواد چکار داري حتماً اتفاقي افتاده و ايشان هم گفتند که جواد در عمليات کربلاي8 مفقود الاثر شده است.
بعد از شنيدن اين خبر با دلي مملو از درد جانکاه به منزل آمدم و فرداي آن روز به تهران رفتم و هر جا که به نظر مي رسيد گشتم تربيت معلم، لشکر27 محمد رسول ا...(ع) معراج شهداء ولي نتيجه اي نگرفتم دوباره به تکاب آمدم و با آن فرد (که خبر آورده بود) تماس گرفتم و ايشان گفتند فقط به ما اعلام کرده اند و دقيقاً اطلاع نداريم بعد از دو روز دوباره به تهران رفتم و باز همه جا را گشتم و دوباره به تربيت معلم رفتم همشهريمان با عجله پيش من آمد و گفت يک نفر آمده بود و گفت که اگر از فاميلهاي جواد مراجعه کردند به اين آدرس بياند و گفت که جواد شهيد شده است، آدرس را گرفتم و به آن آدرس رفتم، در زدم يک جوان پانزده ساله در باز کرد گفتم که آقاي اميرعباس غلام نژاد تشريف دارند ايشان گفتند بفرمائيد منزل، چه کار داريد گفتم مثل اينکه اين آدرس را ايشان داده که من با وي تماس بگيرم گفتند که خودم هستم بعد رفتيم منزل ايشان و زنگ زد فرد ديگري که هم سن خودش بود آمد و چنين آغاز کردند: ما جزو دسته اول از گروهان نينوا بوديم عمليات در قسمت غربي درياچه ماهي انجام گرفت در حين شکستن خط آتش سنگيني باريدن گرفت در يک خط حرکت مي کرديم و اگر کسي سرش را بلند مي کرد درست در تيررس قرار مي گرفت تيربارها قهقهه مي کشيدند و ولوله به پا مي کردند.
 
لینک کوتاه : http://12000shahid.ir/q/t183442
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 12000 شهید آذربایجان غربی می باشد