تصاویر جبهه و جنگ
نام:
امامعلی
نام خانوادگی:
سعادت قره باغ
نام پدر:
شمس اله
تاریخ تولد:
1348
استان تولد:
west-az
شهر تولد:
ارومیه
وضعیت تاهل:
مجرد
تحصیلات:
متوسطه
رشته تحصیلی:
ریاضی
شهر تحصیل:
-
شغل:
-
فرازي از زندگينامه شهيد:
شهيد امامعلي سعادت قره باغ در سال1348 در روستاي قره باغ از توابع شهرستان اروميه در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. مادرش او را همچون ساير فرزندانش پاك تربيت كرد و هيچ وقت بدون وضو او را شير نمي داد و در هنگام خواب 7 بار سوره توحيد را به گوشش قرائت مي كرد.
شهيد امامعلي هوش فوق العاده اي داشت و به همين جهت در دوران تحصيلات خود رشته رياضي-فيزيك را براي ادامه تحصيل خود انتخاب كرده و در دبيرستان معنوي اروميه، تا كلاس سوم رياضي پيش رفت.
در تابستان سال1356 به جهت علاقه اي كه به جبهه و جهاد في سبيل ا... داشت، جهت گذراندن دوره آموزش نظامي به پادگان حر شهرستان خوي اعزام گرديد و بعد از طي دوره آموزش به همراه برادران بسيجي عازم جبهه هاي حق عليه باطل شد و سپس در تاريخ1365/11/22 براي بار دوم با سپاهيان حضرت مهدي(عج) به جبهه جنوب رفت و در هنگام عمليات كربلاي 8 به تاريخ1366/1/20 در منطقه عملياتي شلمچه بر اثر اصابت تركش دشمن به ناحيه سر، به درجه رفيع شهادت نائل گشت.
روحش شاد و يادش گرامي باد.
تاریخ شهادت:
1366/01/20
استان شهادت:
خوزستان
شهر شهادت:
شلمچه
عملیات:
کربلای 8
منطقه عملیاتی:
شرق بصره
نحوه شهادت:
بر اثر اصابت ترکش
توضیحات :
-
مفقود:
شهید
گـلزار دفـن:
باغ رضوان ارومیه
قطعه دفن:
-
ردیف دفن:
-
شماره قبر:
-
تاریخ خاکسپاری:
-
بسم ا... الرحمن الرحيم
«و لا تقولوا لمن يقتل فى سبيل ا... اموات بل احيا و لكن لاتشعرون»
(سوره بقره ـ آيه 154)
«إن ا... اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم أن لهم الجنه»
(سوره توبه)
الهى العفو ... السلام عليك يا اباعبدا... يا حسين(ع) شفاعت، خدايا بخشش، بارالها چگونه مي توانم شكر تو را به جا آورم كه توفيق دادى به جبهه بيايم و اميدوارم در آينده فوز عظيم شهادت را نصيبمان كنى. درست است كه لياقت ندارم ولى آنقدرها هم نااميد نيستم كه كرم و لطف خدا را نامنتها مي بينم. خدايا خودت شاهد باش كه بنده‌اى از بندگانت به دعوت نائب امام زمانش پاسخ مثبت داده و در راه تو با دشمنانت مي جنگد. «ربّنا تقبّل منّا و ثبّت اقدامنا وانصرنا على القوم الكافرين»، راستى چقدر زيبا است كه انسان آماده ديدار معشوق باشد و نيز چقدر جالبتر است وصال معشوق و خضاب با خون در اين مجلس وصلت، ولى حيف كه گنهكارم. با درود و سلام به حضور مبارك آقا امام زمان(عج) و نايب بر حقش امام خمينى و نيز با سلام به حضور پدر و مادر و خانواده و دوستانم، مي خواهم چند توصيه‌اى به عنوان سندى در كنار هزاران سند ديگر كه شهيدانمان از خود به يادگار گذاشته‌اند بنويسم تا در آينده اهداف شهيدانمان را دچار مسخ نكنند و نيز براى يك عده‌اى اتمام حجت شود. عزيزانم امام را تنها نگذاريد، واى بر ما اگر قلب نازنينش از ما رنجيده شود. واى بر ما اگر روزى امام خودش اسلحه برداشته و به جبهه بيايد. برادرانم آنهايى كه تا به حال احساس مسؤوليت نكرده‌ايد به جبهه‌ها بشتابيد. به خدا جبهه آزمايش الهى است. سعى كنيد از اين آزمايش سربلند بيرون بياييد. ملت عزيز و انقلابى با اراده‌اى مصمم توى دهن منافقان (كه امروز در جوامع ما به صورت بى حجابى و غيره فعاليت مي كنند) و توى دهن آن غرب زده‌هايى كه مي خواهند اسلام را در جوامع ريشه‌كن نمايند، بزنيد.
سخنانى با برادران همكلاسى‌ام و هم مدرسه و كلاً با برادران دانش آموزم دارم.
برادران دانش آموزم، به گفته امام عزيزمان تزكيه قبل از تعليم و تعلم است. درون انسان شبيه زمينى است كه اگر علفهاى هرز آن پاك نشوند اگر در آنها بذر بپاشيم فايده‌اى نخواهد داشت. همچنان كه درس مي خوانيد تزكيه و تهذيب نفس را فراموش نكنيد و هدفهاى دنيوى را تبديل به اهداف پاك انسانى نماييد و نيز مبادا زماني كه مسئله جهاد پيش آمد به خاطر درس از زير آن شانه خالى كنيد. در اين صورت از آزمايش الهى سربلند بيرون نيامده‌اى. در آخر چند سخنى با پدر و مادر عزيزم دارم، پدرجان  و  مادرجان، بنده شما را خيلى دوست داشتم. مانند تمامى فرزندان ديگر ولى وقتى تكليف پيش آمد و امام عزيزمان فرمان جهاد را صادر نمود در اينجا تكليف ما رفتن به جبهه و تكليف شما پدران و مادران استقبال از رفتن آنها و نيز صبر بعد از شهادت آنهاست. اميدوارم خداوند نيتهاى ما را در انجام تكاليف خالص بگرداند و اميدوارم شما اين بنده روسياه را ببخشيد و برايش طلب استغفار و دعا كنيد و جنازه‌ام را اگر برايتان اذيتى نداشته باشد در باغ رضوان به خاك بسپريد و اگر نخواستيد در روستاى قره‌باغ در كنار ديگر شهيدان تشييع كنيد و اما بنده روسياه چند كلامى با خانواده محترم دارم. بنده مقدارى كتاب دارم كه از برادرم مى‌خواهم آنهايى را كه براى خواهرم لازم است جدا كرده و بقيه را به كتابخانه دبيرستان معنوى اهدا نمايد. بدون ذكر نام و نيز طلب دعاى خير بنده ديگر عرضى ندارم و فقط شما را به راهى مي گذارم كه ما وظيفه‌مان را هر چند ناقص انجام داده‌ايم ولى مسؤوليت شما هنوز باقى است و اميدوارم باقي مانده هاي ما، برادرانم و پدر و مادرم و خواهرانم و غيره، پيام ما را برسانيد. مخصوصاً برادرم حاج قربانعلى سخنرانى نمايند و هدف شهيدان را به گوش تاريخ و مردم برسانند و نيز از تمام كسانى كه بر گردن بنده حقى داشته‌اند و اداء نشده و به ناحق اذيت ديده‌اند حلاليت مي طلبم.
مادرم ببينم با صبر خود و با سخنرانى چه كارها خواهيد نمود و چند دعايى مي كنم. اميدوارم خداوند عنايت فرمايد: خدايا ما را يك آن و يك لحظه به خودمان وامگذار. خدايا ما را در نزد شهيدان و امام امت شرمنده و روسياه مكن. خدايا در ظهور مهدى موعود تعجيل فرما تا جهان را به زودى زود پر از عدل و داد نمايند. خدايا گناهان ما را بيامرز.
اى مهر تو در دلهاى وى مهر تو بر لبها
وي نور تو در سرها وي سير تو در جانها
چون عهد تو دربستم عهد همه بشكستم
جز عهد تو را باشد نقض همه پيمانها
به اميد ديدار در قيامت
خداحافظ التماس دعا
خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدى(عج)، حتى كنار مهدى(عج)، خمينى را نگهدار
جنگ، جنگ، تا رفع كل فتنه در جهان
بنده روسياه و گنهكار خدا
امامعلى سعادت قره‌باغ
1366/1/16
خاطرات آقاي ميكائيل جعفرمدار، دوست شهيد امامعلي سعادت
 
آرزوي ديدار محبوب
اوايل سال66 مرخصي براي رزمندگان گردان صادر شد و همه جهت ديدار از خانواده به اروميه آمديم. بعد از اتمام مرخصي به اتفاق برادران امامعلي سعادت، امامعلي عاشري، عليرضا جعفرمدار به قصد لشكر 31 عاشورا عزيمت نموديم. صبح جمعه به تهران رسيديم جهت شركت در نماز جمعه به دانشگاه تهران رفتيم. جمعي از رزمندگان نمونه لشكرهاي عملياتي جهت ديدار با حضرت امام (رحمه ا... عليه) و ديگر شخصيتهاي مملكتي به تهران آمده بودند. هيچكدام از ما موفق به زيارت امام نشده وديم. فرصت را مغتنم شمرده قاطي آنها شديم تا شايد چشممان به ديدار نور روشنايي يابد. سوار يكي از اتوبوسها شديم. جهت صرف ناهار به كميته مركزي رفته و بعدازظهر جهت ديدار رئيس جمهور حضرت آيت ا... خامنه اي مشرف شديم. بعد از سخنراني معظم له نماز مغرب و عشا به امامت ايشان اقامه گرديد. سپس راهي پادگان امام حسين(ع) شده و شب را تا اذان صبح ماندگار شديم. بعد از اذان صبح آماده شديم تا به زيارت حضرت امام برويم. هوا باراني بود اما شوق ديدار محبوب همه چيز را از ياد آدمي فراموش مي نمود. براي همه رزمندگان كارت ملاقات صادر شد الا ما چهار نفر كه تقلبي وارد آنها شده بوديم. بالاخره تا جماران رسيديم. جلوي درب ژاندارمري، همه به داخل رفتند ولي ما چهار نفر بيرون مانديم تا اينكه دو نفرمان موفق به گرفتن كارت شدند اما من و آقاي سعادت موفق نشديم. در همين حين آقاي سعادت به يكي از پاسداران گفت كه برادر تو را به خدا بگذار ما برويم و او هم اجازه داد كه ما هم برويم. با سرعت تمام از كوچه هاي جماران عبور كرده و خود را به حسينيه رسانديم. خورشيد طلوع كرده بود. فضاي حسينيه نوراني بود. امام همچون آفتاب نورافشاني مي كرد. ديدار امام مسرت فوق العاده اي بخشيد و شهيد سعادت بسيار شادمان بود به طوري كه از فرط شادي در پوست خود نمي گنجيد. گفت من به آرزويم رسيدم. زيرا آرزو داشتم قبل از شهادت امامم را زيارت كنم. كار من تمام شد. بعدازظهر با قطار به سمت دزفول حركت نموديم. چادرها خالي بود. بچه ها به موقعيت رفته بودند و آماده عمليات مي شدند. بعدازظهر همان روز (1366/1/16) به موقعيت رفته و روز هفدهم به سمت شلمچه رهسپار شديم. شب را در سوله هاي پشت خط سحر كرديم. آتش دشمن سنگر را تكان مي داد اما روحيه ها بسيار متعالي بود. سنگر بسيار محقر بود اما شوق عمليات همه چيز را از ياد برده بود. با سرعت تمام راهي خط مقدم شديم. منطقه شديداً زير آتش بود. تير مستقيم همچون باران مي باريد. ستوني خود را به خط دشمن رسانديم. خيلي از بچه ها شهيد شده بودند. كار به جنگ نارنجك كشيد. شهادتهاي مظلومانه با ذكر يا حسين(ع)، يا زهرا(ع) و مقاومت با نفرات قليل صحنه اي عجيب درست كرده بود.
خمپاره شصت دشمن كه مسلط بر مواضع ما بود بچه ها را تكه تكه مي كرد. ناگهان نگاهم به شهيد به آرزو رسيده افتاد. با بدني مجروح و زخمي دستي به آسمان بلند كرد و جان به جان آفرين تسليم نمود. آري اين آرزو تحقق يافت. درست دو روز بعد از ملاقات با حضرت امام(ره) عصر روز 1366/1/18 به بالين سرش رسيدم. بسيار شرمگين و خجالت زده شدم زيرا خانواده او ما را با هم به جبهه بدرقه كرده بودند. اندكي به مقاومت ادامه داديم تا اينكه حوالي ساعت 4 بعدازظهر از ناحيه صورت مجروح شدم و از طريق كانالي به سمت اورژانس پشت خط مقدم هدايت شدم اما زخم خود را فراموش كرده بودم. زيرا بسياري از مجروحان كه داراي شدت جراحت زيادي بودند نمي توانستند حركت كنند. بچه هايي كه به سمت خط مي رفتند صورت خونينم را مي بوسيدند و من خجالت مي كشيدم زيرا كاري انجام نداده بودم.
خاطره اي از عمليات كربلاي هشت
لینک کوتاه : http://12000shahid.ir/q/t183440
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 12000 شهید آذربایجان غربی می باشد