تصاویر جبهه و جنگ
چاپ

شناسه : 261814 گروه : |اخبار کنگره| |اخبار فضای مجازی| |مصاحبه| | منتشر شده در تاریخ: 1398/08/14 11:30

مصاحبه با مادر شهید «مهران باقری»
خانم حمیده نجات
مصاحبه با مادر شهید «مهران باقری»
ازم حلالیت خواست و رفت تا 15 سال بعد که، خودش نه، استخوان‌هایش را آوردند!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی کنگره ملی بزرگداشت 12هزار شهید آذربایجان غربی: خانم حمیده نجات مادر گرانقدر شهید مهران باقری صبح روز چهارشنبه 8 آبان ماه سال 98 جهت مصاحبه، در ستاد کنگره ملی 12هزار شهید حضور یافتند. شهید مهران باقری از شهدای دانش آموز و بسیجی استان آذربایجان غربی شهرستان ارومیه می باشد که در سن 14 سالگی داوطلبانه عازم جبهه و جنگ با بعثیون عراقی شد. وی در سال 1364/12/12 در منطقه فاو در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.

 

حمیده نجات هستم مادر شهید مهران باقری. 4 فرزند دارم؛ سه پسر و یک دختر. مهران سومین فرزند و سومین پسرم بود. جوان با ایمان و با اخلاق، یک بسیجی تمام عیار و نمونه بود. سن کمی داشت ولی کارهایی انجام میداد که بزرگ و فراموش نشدنی‌ست...یک همسایه پیر داشتیم که انجام کارهای روزمره کمی برایش سخت بود. مهران خیلی کمکش میکرد. نان میخرید؛ آب که قطع میشد برایش چند ظرف آب پر میکرد و میگذاشت حیاط خانه شان... خیلی با جنم و با غیرت بود. حتی اجازه نمیداد من برای خرید نان از خانه بیرون بروم. خودش صبح که میرفت مدرسه یک سفره نان برمیداشت میگذاشت کیفش؛ ظهر موقع برگشتن از مدرسه نان میخرید و به خانه می‌آمد. آن ایمان و اعتقاد برای یک پسر 13-14 ساله خیلی بالا و بیش اندازه بود. چند شب بود که دیر می‌آمد به خانه، شب پرسیدم که چرا دیر میای؟ این وقت شب کجا میروی؟ گفت: مادرجان نگران من نباش، میروم مسجد برای نماز؛ نمازم را میخواهم با جماعت بخوانم.

در یکی از همین شب‌ها به خانه آمد و گفت که من میخوام برم جبهه! این تصمیم از مهران، از جوانی که آنقدر با ایمان و عاشق خدا و امام بود، دور از انتظار نبود... اما برای من سخت بود از چنین پسری بگذرم، از جگرگوشه‌ام بگذرم... راضی نمیشدم. با هر بهانه‌ای که می‌توانستم سعی میکردم منصرفش کنم اما نشد. گفتم پدرت به جبهه رفته، برادرت هم همین طور؛ تو دیگر نرو...! گفت: پدر از طرف اداره رفته زود برمیگرده، نگران نباش. منم وظیفه‌ای دارم واسه خودم باید برم. خواهش می‌کنم اجازه بده برم. مانع من نشو...

 فردای همان روز پدرش برگشت. پدرش فرهنگی بود و 3 ماه از طرف اداره اعزام شده بود جبهه. برادرش هم همان روز به مرخصی آمده بود. بعد از احوال پرسی و صحبت با پدرش، چند ساعتی رفت بیرون. بعد که برگشت پرسیدم یه هو کجا رفتی؟ گفت: رفتم پیش دوستم احمد(مختارزاده)؛ میخواد بره جبهه، از منم پرسید میای یا نه؟ گفتم نه مادرم اجازه نمیده، ناراحتی از چهره‌اش معلوم بود. از همون لحظه که رفتن احمد به جبهه جدی شد، تصمیم مهران هم برای رفتن جدی‌تر شد و بیشتر از قبل پافشاری می‌کرد.

 

سمت راست/ شهید مهران باقری

 صبح روز جمعه بود که من مشغول بافتنی بودم برای رزمنده‌های جنگ، لباس گرمی که بتوانند در سرما استفاده کنند! دوباره مهران آمد کنارم نشست و شروع کرد به اصرار و خواهش... دستمو بوسید، پامو بوسید و گفت: بهشت زیر پای مادر است. مادرم ازت خواهش می‌کنم اجازه بده من برم، من نمیتونم بمونم... جلوی منو نگیر مادر التماست می‌کنم! انقدر گفت و گفت که بلاخره راضی شدم... خوشحال شد، فریاد می‌زد و بالا پایین میپرید. از خوشحالی اون خوشحال بودم اما از رفتنش، ناراحت...! انگار میدونست که برنمگیرده، هی نصیحتم می‌کرد و توصیه میکرد که این کارو بکنم یا نکنم... میگفت: نبینم غیبت کسی رو بکنی مادر، نبینم گناه کنی. هر وقت که خبر شهادت منو شنیدی گریه و داد و بیداد نکن مادرجان. افتخار کن بهم فقط همین... افتخار کن که پسرت در راه خدا شهید شده. اینهارو گفت و از خونه زد بیرون.

ساعت2/30 بود که حاج آقا برگشت خونه، گفت: خانم چرا اجازه دادی مهران بره جبهه. تا صبح نذاشت من بخوابم هی خواهش و التماس... امیدوار بودم لااقل تو اجازه ندی بره! گفتم: قسمت، توکل به خدا... بعد از چند دقیقه گفت: پوتین‌های مهران رو بیار ببرم بدم بهش، پوتین‌هایی که از تدارکات گرفته برای پاش بزرگه. پوتین‌های خودشو می‌خواست. اومدم ببرم براش... ساعت 3 هم از خیابان امام اعزام میشن.

 

دومین نفر ازسمت چپ نوجوان آبی پوش/ شهید مهران باقری

 

تا اینو شنیدم رفتم چادر سر کردم، پوتین‌هارم برداشتم و رفتم طرف خیابان امام. حاجی هم پشت سرم داشت میومد... تو همین حال که میدوئیدم تا برسم به مهران؛ دیدم پسرخاله عروسم اومد طرفمو گفت: حمیده خانم کجایی؟ مهران منتظره شماست. اتوبوس و نگه داشته میگه مادرم قراره بیاد ببینمش بعد برم، بدو که منتظرته...! منو برد پیش مهران و پوتین‌ها رو دادم پوشید. گفت: سربند و چفیه مو هم تو ببند مادر...! دلم آشوب بود. گریه‌ام گرفت...! گفت: اگه گریه کنی نمیرم. سربند و چفیه‌اشو بستم و گفتم برو. گفت حالا مادر نمونه شدی. ازم حلالیت خواست و رفت تا 15 سال بعد که، خودش نه، استخوان‌هایش را آوردند!

 

تصویر فوق توسط برادر شهید گرفته شده است.

 

اون روز رو هیچوقت یادم نمیره. 5 اسفند سال 1364 بود. همراه دو دوستش که همیشه باهم بودن رفت. اسمعلی حیدری و احمد مختارزاده. هر سه باهم رفتن و باهم شهید شدن و پیکر هر سه تاشونم با هم برگشت. خیلی‌ها میگفتن اسیر شده ولی من و پدرش باورمون نمیشد. همیشه میگفتیم شهید شده و مهران اسیر نیست.

 

نفر وسط / شهید مهران باقری

یه روز پسرم جعفر که قبل مهران به جبهه رفته بود و الانم جانباز هست، اومد خونه ما و گفت: مادر داروهاتو بردار بریم خونه ما. دکتر روحی قراره بیاد گفتم یه نگاهی هم به داروهای تو بندازه و ببینه حالت بهتر شده یا نه. منم داروهامو برداشتم و با حاجی رفتیم خونه پسرم... دیدم رفت سمت خیابان دخانیات و طرف باغ رضوان... گفتم چرا از این طرف میری؟ خونه شما که اینور نیست! گفت: خیلی وقته مزار دوستام نرفتم بریم یه فاتحه بدیم و برگردیم، زیاد طول نمیکشه. شک کردم و گفتم پسرم راستشو بگو، مهران برگشته مگه نه؟! داری منو میبری پیش اون... سریع برگشت گفت: مادرجان یادته که مهران چی گفته بود بهت؟ دادو بیداد نکنی و صبور باشی. فقط باید سرمونو بالا بگیریم و افتخار کنیم بهش همین.

 

 بعد از 15 سال انتظار، مهرانم برگشت. از اون روز دیگه آروم شدم، چشم انتظاری سخته، بی خبری از جگر گوشه‌ات سخته...! الان که میدونم شهید شده و گوشه‌ای از این خاک دفن شده خیالم راحته که دور نیست ازم و بی خبر نیستم ازش... هر سه تا دوست باهم برگشتن و کنارهم دفن شدن.

نزدیک عید بود، همه خوشحال بودن و مشغول خونه تکونی... اما ما سه تا مادر دلسوخته مشغول عزاداری و کفن و دفن فرزندانمون بودیم. این خاک با خون جوانهای ما پا گرفت. از خدا میخوام که به همه جوانهای این مملکت سلامتی و طول عمر بده و ان شاالله طوری باشند و طوری زندگی کنند که در شآن اسلام و این انقلاب باشند.

 

لینک کوتاه : http://12000shahid.ir/q/s261814
تمام حقوق این سایت متعلق به ستاد کنگره ملی بزرگداشت 12000 شهید آذربایجان غربی می باشد